سفر به هرات يعني سفر به آینه ی خورشید

 کوله باری از غم و ماتم تنها ره آوردی بود که با خود می بردم. خط نگاهم را خاک و خاکستان به آغازی می دوخت که انتهایی نداشت.

 نوای شنزار بی حاصل، سنگینی سکوت را تاب نمی آورد و شولای باد بر پیکر خالی جاده می پیچید و آن سوتر عریان، رهایش می ساخت.

 کدام دستی این چنین خاک را به هم می پیچید و به آسمانش می کشید و سپس پریشان بر زمینش می ریخت.

 چشم به راه دوخته بودم که مگر سبزی حیاتی یا نوازش نسیمی، ذهن آشفته ام را به سامان برساند و اوهام را از خانه ی دلم بتاراند.

 اما ناله ی جان سوز خاک که سینه ی سوخته اش را، به گزش دم به دم چرخ های خودرو سپرده بود، بی شکیبم می کرد و همان، تنها صدایی بود که راز سال های فراق را به گوش من نجوا می نمود و من پُر می شدم از تب و تاب دیدن و پیوستن که گریبان جانم را رها نمی کرد که من تمامیت خویش و مردم خویش را به طلب آمده بودم.

 آمده بودم تا با اتصال به پیکره ی اصیل مانایی ام و با باز جستن هم زبانانم، روح خویش را از درد جدایی برهانم. نه من که خراسان بزرگ اجزای مفقود شده ی جان خویش را به شدت آرزومند بود.

 ریگ از پی ریگ و خار از پی خار و عبور ثانیه ها که بی امان بر رگ زمان تیغ می کشیدند و سپس ردیف میله ها و تیرک ها و خارهای آهنینی که خار چشم بودند و خلنده ی جان.

 دو ساعت یا بیشترک نپایید تو گویی سفری به قلمرو قلمدان های مرصع فیروزه نشان داشته ای یا زرفشان خطه ی زعفران خیز تربت؛ اما این خط و  بند و مرز بود که هرم و حریم دست ها را از هم گسسته بود.

 تشریفات گمرکی، اندک بود اما نگاه ها پرسان که چرا بدان سو می روی؟! و من نمی دانم مگر خویشی را به خویشتن پذیرفتن و آشنای خود جستن را دلیلی باید و برهانی مستدل؟!

 و ما اما بی اعتنا به واگویه های بی بنیاد دیگران سر خویش گرفتیم و به خیر رسیدیم و چه امن که به راستی محاق هراس مان دیری نپایید و خاطر خوش خیال، آرام ما را بر بال خود نشاند بی هیچ تشویشی تا خط به خاک و خاک به راه و راه به دیار آشنا رسید.

 دیاری غریب و شگفت اما سخت آشنا و صمیمی. با مردمی شریف که وسعت همت شان گستره ی آسمان را خجل می ساخت.

 خجسته جایی که چون نگینی قیمتی روزگاری دور از انگشتری خراسان بزرگ به دور افتاده بود.

 هرات؛ این رواق رو به نور، این خطه ی خطیر و بی بدیل، آینه زاری را می مانِست که از دل آفتاب روییده بود با مردمی که صفای صبح و سربلندی سرو را داشتند و زلال پاک باران در نگاه بی ادعایشان مَواج بود و صدای پُر صلابت عزتشان، سرای سعادت را به نام تو رقم می زد.

 بهار نبود، اما بهاران بود، وقتی که قامت قدکشیده ی لطف شان بر ردای خاکستری زمستان، گل های ارغوان می کاشت و آن هنگام که آبگینه ی آبسان روحشان را فراروی تو به خوش آمد گویی می نشاندند؛ افروز اهورایی صداقت از چشمه سار مصفای دیدگانشان هویدا بود.

 پارسی گویی شان، شیرین و شوخ، چون جست و خیز جویباران و تو شرمگین از سخن گفتن آمیخته ی خویش که از هر زبانی کلامی را به وام گرفته ای.

 چون به سخن می شدی، همه جان گوش می شدند و چون به گفتن آغاز می کردند، می شرمیدند که درشت بگویند و تو می دانستی که این نجابت بی تکلف شرقی است که از غنای غیرتشان می تراود.

 آن گاه بود که آرزو می کردی از بُن دندان گوش شوی تا عالمانه های فخر رازی، عارفانه های خواجه عبدالله و عاشقانه های مولانا را از بیان اینان بشنوی و چه نیک از شعرو شاعری سخن می گفتند.

 تو گویی گفت و شنود روزانه شان را نیز شعر، وزن بخشیده بود که آهنگ کلامشان این چنین شاعرانه می نمود.

 پس از شبی که سوسوی ستاره نشان نگاهشان به استقبال مان آمد و سرما از شرم حضورشان، هرم آتش گرفت؛ پای به راه شدیم تا جلوه های جمال هرات را در آیینه ی فرهنگ و ادب و عرفان خراسان بزرگ، نظاره گر باشیم.

 نويسنده: مریم بیدمشکی، استاد دانشگاه مشهد

2 نظر

  1. شريف حبيبي گفت:

    خيلي زيباست، تشكر از اينكه هرات را اينقدر تفريف كرديد.

  2. الهام کوشش گفت:

    بسیار زیبا نوشتید و به جا …انگار که این سرزمین مهره مار دارد انگار

نظرتان را بنویسید