سفر به هرات

 اینجا خاک افغانستان است … سرزمینی نزدیک، اما چه دور…  و اینجا هرات است. سرزمینِ خواجه عبدالله انصاری. سرزمینِ مهر، آفتاب و کودکان آفتاب سوخته ای که برق نگاهشان را تاب نمی آوری، باید چشمانت را بدزدی، جایی دوردست را خیره نگاه کنی که اشکِ دویده به چشمانت را نبیند .

 مرا از خیمه و نیرنگ و عصیان

مرا از وسعت بی درد انسان

ببر با خود به شهر سجده و نور

همان شهری که از عشق است و عرفان

عبدالواسع ظهیر

 هرات مهر می آفریند، شور می انگیزد، عشق می سازد. اینجا شهر نگاه های کنجکاو مردم درد کشیده است که با وجود تلخی سالیان دراز مهاجرت و سلطه ی روس ها و طالبان، هنوز لبخندهای شیرین را از یاد نبرده اند. هنوز به تو لبخند میزنند و چشمانِ زلالشان با تو حرف میزند. حتی بادهای 120 روزه هم با تو حرف میزند. در گوش ات فریاد می کشد، در و پنجره را به هم می کوبد، موهایت را به هم می ریزد و می رود، دور می شود و باز بر می گردد… می پیچد لابه لای گیسوانِ بیدهای مجنون و تو دوست داری لیلی باشی؛ همان قدر عاشقِ مجنون که 120 روز با  باد پیچ و تاب بخوری میان کوچه پس کوچه های هرات.

 چه سرنوشت غم انگیزی

مجنون

یک بار متولد میشود

و یک عمر می میرد

روح الامین امینی

 هرات گرم است، تو را در خودش حل می کند. کوچک و سخاوتمند است. وقتی میرسی تو را در آغوش می کشد… وقتی بر می گردی صدایت می کند. هرات شعر می خواند. انجمن دارد و شاعرانی زلال. هرات جان دارد، روح دارد، دل دارد… دلِ هرات در سینه ی من می تپد…

.هزارن آرزو در قلب های پاک صدها تن به زنجیرند…

هزاران دل  ز فرط آرزوهای فراوان از طپش مانده…

هزاران جان به یغما رفته…

اینک جملگی جسم اند

کسی شاید مدد سازد…

کسی شاید صدایم را، چو کوه ساکت و خاموش، بشناسد…

کسی شاید ، چو من، از دست جباران دوران هم نفس خواهد

من آخر حرف خواهم زد

وکیل احمد ناجی

 سرزمین لبخند، مهربانی و نگاه و نگاه و نگاه…

کودکانش خوب می دانند مهرشان چطور به دلت جا می شود، خوب می توانند جلوی دوربین، همه ی غم های عالم را از یاد ببرند و لبخند بزنند.

 سر اگر رفت در این معرکه، تن همراه است

گردنی را ببریدند، کفن همراه است

ما نه آنیم که در معرکه عریان مانیم

جامه را پاره نمودند ، کفن همراه است

احمد ضیاء رفعت

 شهر مردانِ سنتیِ روشنفکر، زنان برقع پوش و مردمی که دموکراسی تمرین می کنند.

مردمِ امیدوار، مردم سختکوش و مردمِ صبور ..

 به قرن دود، به قرن ربات، بمب، آهن

به بحثِ من که پر از ناله های یک زن بود

که گریه کرد تمام رنج او را شهر

که شعر گور قشنگی برای مردن بود

افسانه واحدیار

  هیچ چیز نمی توانم بگویم جز اینکه از مردم این شهر فقط مهر به من رسید و مهربانی. قلب های گشوده رو به میهمان و درهای باز و روی خوش.

 از این مردم احترام به من رسید و لبخند… از نوای موسیقی اش اشک به چشمم آمد و از دل پر دردشان هم. از سوزِ صدای سازهایشان و حنجره هایشان. از لطف بی کرانشان  و از صبر بی نهایت شان. از دوستی هایشان و دوست داشتن هایشان… من هزار بار بغض کردم. من از این مردم آموختم چطور می شود به سادگی مهر ورزید…

 بازگشته ام، اما چیزیست ناگسستنی میان من و هرات. چیزی جا مانده است؛ تکه ای از دلم، از جانم که برای این سرزمین می تپد ..

 می نویسم بهار آمدنی است

شادی روزگار آمدنی است

بعد قحطیِ عشق و نان و غزل

یک ببار و بشار آمدنی ست

نقیب آروین

الهام کوشش / تابستان 1390

1 نظر

  1. الهام کوشش گفت:

    خیلی خوشحالم که به هرات آمدم و خوشحالم که دوستان نازنین چون شما دارم .

نظرتان را بنویسید